هنگامی که روبروی آیینه قرار گیرم
اما ..
نه من او را که در آیینه است بشناسم
و نه او که در آیینه است مرا!
چه تلخ است و چه مضحک که من ،
با خویش بیگانه باشم
و قصد رفاقت و آشنایی و دوستی با دیگران کنم !
خدایا !مرا ببخش که مرتب می گویم
من و دم از من می زنم
اما اگر من ،دم از من نزنم
و خود را نجویم چگونه به سویت ره پویم
و چگونه به جانبت آیم
پس، من باید من باشم تا نزد تو آیم و تو را یابم !
اگر من بدانم
که چه مقام عظیم
و چه رتبت والایی دارم
هرگز خود را
به اموری نمی آلایم
که مرا
به رتبه ی پست
ساقط نمایند
همیشه در تلاش بوده ام
که به قربیت خدایم
نائل آیم
اما پیوسته بر این باور بوده ام
که تصور می کردم
خدایم در جایی است
که من باید
به او نزدیک شوم
اما امروز می دانم
که مقصود از قربیت خدایم
آن است که به او
مانند شوم
و می دانم که هر چه بیشتر
شبیه او گردم به او نزدیک تر شده ام ...