گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی ام ، سرپناه بی کسی ام ،طوفان تو آن را از من گرفت!کجای دنیای تو را گرفته بود؟
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود ،تو خواب بودی ،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ،آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !
چه بسیار بلاها ،که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
بهترین دوست کسی که با تغییر روزگار تغییر نکند.
+
نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:46 توسط راحله فرخی
/
کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه می میرد که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود...