تبليغاتX
رویش
اگر من خود را می شناختم ...
چه تلخ است

هنگامی که روبروی آیینه قرار گیرم

اما ..

نه من او را که در آیینه است بشناسم

 و نه او که در آیینه است مرا!

چه تلخ است و چه مضحک که من ،

با خویش بیگانه باشم

و قصد رفاقت و آشنایی و دوستی با دیگران کنم !

خدایا !مرا ببخش که مرتب می گویم

 من و دم از من می زنم

اما اگر من ،دم از من نزنم

و خود را نجویم چگونه به سویت ره پویم

 و چگونه به جانبت آیم

پس، من باید من باشم تا نزد تو آیم و تو را یابم !

اگر من بدانم

که چه مقام عظیم

و چه رتبت والایی دارم

هرگز خود را

به اموری نمی آلایم

که مرا

به رتبه ی پست

ساقط نمایند

همیشه در تلاش بوده ام

که به قربیت خدایم

نائل آیم

اما پیوسته بر این باور بوده ام

که تصور می کردم

خدایم در جایی است

که من باید

به او نزدیک شوم

اما امروز می دانم

که مقصود از قربیت خدایم

آن است که به او

مانند شوم

و می دانم که هر چه بیشتر

شبیه او گردم به او نزدیک تر شده ام ...

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط راحله فرخی /

گون و نسیم!

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

 

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران  برسان سلام ما را... 

محمد رضا شفیعی کدکنی
 

+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط راحله فرخی /

بهترین دوست!!
گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی ام ، سرپناه بی کسی ام ،طوفان تو آن را از من گرفت!کجای دنیای تو را گرفته بود؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود ،تو خواب بودی ،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ،آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !

چه بسیار بلاها ،که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

بهترین دوست کسی که با تغییر روزگار تغییر نکند.

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط راحله فرخی /

سلام به همه دوستان مهربونم
 

من تو سال جدید دومین بار که دارم میرم مشهد مقدس .جالبه نه !

دفعه اول که سال تحویل بود و این دفعه هم سفر استانیه !حالا به هر دلیلی که باشه من خوشحالم که امام رضا (ع) من رو تو این فاصله کوتاه دو بار طلبیده.راستی تو دو سفر قبلی که رفته بودم مشهد (اوایل اسفندماه) برای پیگیری مصوبات بود و یه  سفرنامه  هم برای خبرگزاری نوشتم اگه دوست داشتید بخونید.

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط راحله فرخی /

سال نو مبارک!
زندگی را دور بزن، آن گاه که بر اوج بلند ترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

یک سال دیگه هم گذشت با همه تلخیها و شیرینیهاش با تمام مشکلات و...اما قسمت مهم این گذشتن اینه که ما آدمها چقدر تو سالی که گذشته تونستیم تو زندگیهامون تغییرات خوب ایجاد کنیم و برای رسیدن به هدفهای بلند زندگیمون گام برداریم.
یکی از مواردی که همیشه ما خبرنگارها پیگیری می کردیم این بود که،دولت چقدر برنامه چهارم توسعه و سند چشم انداز و خلاصه برنامه بلند و میان مدت کشور رو انجام داده ، برنامه های مجلس هشتم قرار چه شکلی رقم بخوره و ...اما واقعاً نمیدونم چند درصد از خود ما برای برنامه های بلند و حتی کوتاه مدت زندگیمون وقت گذاشتیم، اینکه تا به حال به اون چیزهایی که تو زندگی و یا حداقل تو کارمون می خواستیم رسیدیم؟!چقدر این هدف دغدغه فکری ما بوده ؟! تا به حال یه فلش بک به گذشته کاری زدیم تا ببینیم کجای کاریم ؟اصلاً عرصه مطبوعات که جایگاه اصلی ماست چه پیشرفتهایی داشته و ما چقدر به علم روز توی این عرصه دست پیدا کردیم!
من تو سال گذشته تمام تلاشم رو برای این که تو کارم تخصصی و حرفه ای کارکنم انجام دادم اما همیشه رشته هایی نامریی!! (که بعضی از اونها ناشی ازعوامل محیطی بودند ) من رو از رسیدن به مطلوب نهایی بازداشتند.البته من همیشه معتقدم هر چقدر دستها و قدرتهایی بزرگ وجود داشته باشند که ما آدمها رو ازرسیدن به خواسته هامون بازنگه دارن اما "قدرت درونی " ما ازهمه عوامل بیرونی قویترند و ما انسانها باید یادمون باشه که اشرف مخلوقاتیم یعنی "هر آنچه را که بخواهیم می توانیم به دست آوریم" .
اگه می خواهیم به خط پایانِ هدفهای مهم زندگی برسیم کافیه اونها رو برای خودمون نشانه بگیریم و هر روز با یه فکرمثبت برای رسیدن بهشون حرکت کنیم.
همیشه موانعی هست که در این بین پای راهوار هدف ما رو خلیده و آزرده می کنه اما وقتی به شیرینی رسیدن به نوک قله فکر کنیم این تلخیها رنگ می بازه .

همیشه کامتون شیرین.


 

+ نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط راحله فرخی /

قلم توتم من است!

 

به خون سیاهی که ازحنجر قلمم روان است سوگند یاد می کنم که توتمم را نفروشم .

توتم ناموس قوم و از جان عزیزتر است.من قلمم را به آنانی که داعیه "اصلاح طلبی "دارند و آنانی که به اصولگرایی خود مباهات می کنند نمی فروشم .

قلم توتم من است !

من قوای قلمم را به کسانی خواهم بخشید که عشق به "وطن " در تارو پود شان ریشه دوانیده باشد.

وجودشان برگرفته از مردم باشد و دردهای آنها را بفهمند.

من قلمم را به ارزش آفرینانی می بخشم که برایم ارزش های وطنم را حفظ کنند.

خون قلمم بهای گرانی دارد که فقط می تواند راه گشای آنانی باشد که کیان سرزمینشان ازمنافع شخصیشان اولی تر باشد.

اما ای کاش چنین افرادی که سزاوارحضورقدمهای ملت  برای اهدای خون قلمهایشان است به تعدادی بود که می توانست گامهایشان را ازاین انتخاب استوارترکند.

+ نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط راحله فرخی /

دردسرهای حرفه جذاب خبرنگاری!!

چندی پیش بر اثر یک بیماری روزهایی رو در بستر بودم .روز اولی که بیماری خودش رو نشون داد به دلیل شدت ناراحتی راهی نزدیکترین بیمارستان که از قضای روزگار دولتی بود شدیم .

وارد اتاق دکتر اورژانس شدیم و او هم ضمن انجام دادن معالجات اولیه خطاب به مادرم گفت که شغل من چیه !! والده مکرمه هم از همه جا بی خبر گفت، خبرنگار !! و این یک کلمه زمینه انفجار یک آتشفشان شد !

دکتر با گفتن اینکه این خبرنگارها هستند که به خیلی از مشکلات جامعه دامن می زنند نشون داد که دل پر خونی از خبرنگارها داره .او که مرد میانسالی هم بود و به قولی سرد و گرم روزگار رو چشیده بود ادامه داد که خبرنگارها آدمهایی هستند که برای پر کردن صفحات روزنامه دست به هر کاری می زنند حتی اززیر سوال بردن شخصیت آدمها ابایی ندارند .خلاصه من حرفهاش رو از غربال رد می کنم و از اصل گفته هاش یه فاکتوربا ارقام نجومی می گیرم!

حالا تصورکنید آدمی رو که درجا همین دکتر براش سرم و چهار پنج تا آمپول نوشته با شنیدن این حرفها به چه حالی می افته!! والده درحمایت ازشغل جذاب!!!من به دکتر گفت به طور قطع تو همه مشاغل آدمهایی پیدا میشن که تو حرفه ی خودشون تخصص ندارن و باعث دردسر و بدنامی بقیه می شن. من که توانایی صحبت نداشتم با این حمایت یه کم جون پیدا کردم. دکترهم که از موج هجومی اولیه اش کم شده بود برای مادرم تعریف کرد که یکی از همکارانش با تجویزی سبب مرگ بیمارش شده بود و خبرنگارهای بدون اطلاع از علم روز! اون رو تیتر روزنامه ها کرده و باعث دردسرهای کاری برای اون دکتر شده بودند .

 خلاصه کلام اینکه مادرم که سکوت من رو حمل بر ناراحتی کرده بود برای رفع اون، به مسئولین بیمارستان مراجعه کرد تا برای این رفتاردکتر اون هم در شرایط حاد یک بیمار ، شکایت کنه که با مخالفت من برای ادامه ، جریان خاتمه پیدا کرد و نتیجه این شد که هم به این دلیل و هم به علت رسیدگی ضعیف، برای مراجعات بعدی پزشکی دیگه به دکتر ها ی دولتی مراجعه نکنم!

+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط راحله فرخی /

صدا کن مرا!
صدا کن مرا

صدای تو خوبست

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

درابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگست

...

این شعر از سهراب رو من از اوان جوانی از حفظم و هر موقع اون رو می شنوم به به یاد روزگاران جوانی می افتم.

جوانی کجایی که یادت بخیر!!!

 

+ نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط راحله فرخی /